نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 تير 1393 و ساعت 17:02 توسط مامانی |

دختر گلم بالاخره بعداز چندماه انتظار داداش کوچولوت روز بیست و یک خرداد ساعت 7:59 صبح به دنیا اومد  .الانم که دارم این مطالبو مینویسم داداشی 33 روزشه. کم کم داری به  حضورش کنار خودمون عادت میکنی. من و بابایی هم سعی میکنیم طوری رفتار کنیم که یه وقت خدایی نکرده دختر گلمون بهش برنخوره و فکر نکنه با اومدن داداش کوچولوش ما دیگه حواسمون بهش نیست.

اینم عکسای آقا پارسای ما


موضوع : | بازدید : 25 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 تير 1393 و ساعت 16:37 توسط مامانی |

 


نوروز 93

 

سیزده به در

مهرسا و دختر عمه خوشگلش دینا


موضوع : | بازدید : 18 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 بهمن 1392 و ساعت 11:37 توسط مامانی |

بیست دی 92 خانه کودک تهرانپارس

 

 


موضوع : | بازدید : 79 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 دی 1392 و ساعت 12:39 توسط مامانی |

دختر نازنینم شرمنده که این مدت نتونستم بیام و وبتو به روز کنم.

این روزا هم یه کمی تنبلی میکردم و هم اینکه خود شما به من فرصت نمیدادی بیام یه سر اینطرفا

قلب اول از همه تولدت رو از اینجا بهت تبریک میگم میدونم خیلی از چهارم دی گذشته بازم شرمنده عزیز دلم.تولدتم هم که اینقدر درگیر اسباب کشی بودیم نتونستیم برگزار کنیم، البته روز تولدت یه کیک کوچولو گرفتیم و با عمه ها و بابابزرگ و مادربزرگت و دینا کوچولو به قول خودت یه تولد بازی راه انداختیم.

هوراایشالا اگه فرصت شد هم آتلیه میبریمت تا چندتا عکس یادگاری مثل سالهای قبل بندازی هم یه تولد برات میگیرم شیرین مامان.

توی این چند وقت هم متوجه شدیم که جمع سه نفرمون داره چهار نفره میشه واسه همینم از خونه کوچیکمون نقل مکان کردیم و اومدیم به یه خونه بزرگتر.

از وقتی به خونه جدید اومدیم خیلی راحت قبول کردی که شبا تو اتاق خودت بخوابی هرچند بعضی مواقع نیمه شب تو خواب مامانو صدا میکنی میگی منو ببر پیش خودت میای پیش مامان میخوابی خوابت که عمیق بشه میبرمت میزارمت سرجات دیگه تا صبح راحت میخوابی.

اینقدر شیرین زبون شدی که نگو. مامان دیگه یه لحظه طاقت دوریتو نداره، اگه از رو اجبار بخوام تنها جایی برم همش فکرم پیش شماست. توام که هروقت پیش مامانی فقط دل میبری

میای با دستای کوچولوت صورت منو ناز میکنی و بوسم میکنی میگی مامان جونم مامان خوبم خیلی دوست دارم و من محکم فشارت میدم و میگم منم دوستت دارم دختر خوشگلم ، عسل مامان شما هم یاد گرفتی و میگی تو جیگر منی، عشق منی، عسل منی

واسه بابایی هم یاد گرفتی خودتو لوس کنی مخصوصا وقتی بخوای با گوشی بابایی بازی کنی.

میری بغل بابایی میشینی و با ناز میگی بابا جونم بابایی میگه بله دخترم؟ شما هم میگی گوشیتو میدی؟

بابایی هم راهی نداره جز اینکه به حرف شما گوش بده.

هروقت یه وسیله بازیتو خراب میکنی میای میگی ای وای من ببین خراب شده دیگه خرابش نکنیا چشم؟ منم باید بگم چشم

هرجا میری با همه سریع دوست میشی با همه حال و احوال میکنی خلاصه هروقت جایی میریم و برمیگردیم کلی باید برات اسفند دود کنیم نیشخند دیگه اسمتو گذاشتم مهرسا اسفندی.

تو همه کارای خونه بخصوص آماده کردن شام و ناهار دوست داری کمک کنی.

همچنان به مطالعه کتاب علاقه داری و گاهی مجبور میکنی مامانو یه کتابو سه چهاربار پشت سر هم برات بخونه.

خوشبختانه خیلی چیزارو با همین کتاب خوندنا یاد گرفتی. امیدوارم که همیشه همینجوری به مطالعه و کتاب خوندن علاقه داشته باشی عزیز دلم.

ایشالا سری بعد که میام برای بروز کردن وبلاگت با دست پر بیام عزیزم.

منو بابایی خیلی دوستت داریم عشقم.


موضوع : | بازدید : 73 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 خرداد 1392 و ساعت 15:01 توسط مامانی |

 

ماسوله

لنگرود

زیباکنار

مهرسا و روشا حسابی اینجا آب بازی کردن و خوش گذروندن بعدشم حسابی سیاه شدن بغل

ایشونم روشا خانم


موضوع : | بازدید : 186 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 خرداد 1392 و ساعت 15:20 توسط مامانی |

دختر گلم بزرگ شده خانم شده بعداز پروژه سنگین ترک شیر حالا مشغول تر پوشک هستیم. مهرسای خوشگلم هم خوشبختانه خوب داره همکاری میکنه. فکر نمیکردم به این راحتی قبول کنه که دیگه پوشک نداشته باشه و هروقت لاززم دید به من بگه تا ببرمش دستشویی.

اوایل عادت نداشت و کارشو گوشه کنارای خونه میکرد اما حالا دیگه یاد گرفته و به قول خودش دیگه بزرگ شده و هروقت جیش یا پی پی داشت میاد میگه مامان جونم جیش دارم پی پی دارم منو ببر دستشویی

تازه کارشو که میکنه خودش دستشویی رو میشوره و تمیز میکنه. البته هنوز خوب نمیتونه مدت طولانی کنترل داشته باشه رو خودش برای همین بیرون که میریم مجبوره با پوشک باشه.

ایشالا اونم کم کم یاد میگیره.

خوشگل مامان شیرین زبونیات تمومی نداره و هر روز خدارو به خاطر داشتنت شکر میکنم.

دیگه جمله بندیات نقص نداره و همه چیزو کامل میگی. هر چیزی رو که میبینی و میشنوی سریع ضبط میکنی و تحویلمون میدی-

خیلی زود با همه دوست میشی و با حرفات دل همه رو میبری. همچنان به کتاب خوندن علاقه داری و بعضی وقتا که مامانی برات کتاب میخونه با سوالات مامانو کلافه میکنی -

این کیه - کجاست - چرا رفته اونجا- با کی رفته- مامانش کجاست - باباش کجاست - داره چیکار میکنه و خیلی سوالای دیگه

عاشق این کنجکاو بودنت عسل مامان.


موضوع : | بازدید : 186 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 فروردين 1392 و ساعت 13:04 توسط مامانی |

سلام به همگی عید شما مبارک امیدوارم که سال جدید سالی پر از شادی و سلامت و آرامش برای همگی باشه.

ایشالا که به همگی خوش گذشته باشه. ما که نه مسافرتی رفتیم نه خیلی گردش و تفریح، چون از دوروز قبل از عید همگی مریض شدیم و مریضیمونم تا نزدیکای سیزده بدر ادامه داشت. 

بخاطر همینم بیشتر وقتا تو خونه بودیم و زیاد جایی نرفتیم. امیدوارم ازین به بعد دیگه مریضی سراغ هیچکس نیاد و کسی رو خونه نشین نکنه نیشخند

 

 

دوازده بدر چشمک

سیزده بدر

 

 

 


موضوع : | بازدید : 173 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 و ساعت 10:54 توسط مامانی |

26 دی 91

امسالم مثل پارسال یه جشن تولد دسته جمعی با دوستای نی نی سایتیمون گرفتیم. ما از همه دیرتر رسیدیم بخاطر اینکه مهرسا خانم تو خونه نمیزاشت مامانی لباس تنش کنه و همش گریه میکرد و جیغ میزد و خلاصه خونه رو گذاشته بود رو سرش. بالاخره بعداز یکساعت راضی شدو لباسشو عوض کردیم و با چشمای قرمز و پف کرده راهی محل تولد شدیم.

همه دوست جونیا بودن ، از دیدن دوبارشون خیلی خوشحال شدیم. یه آقا موشه هم بود که مهرسا خانم ازش میترسید و سمتش که میرفت یا گریه میکرد یا خودشو میکشید کنار برعکس بقیه نی نیها که میرفتن باهاش میرقصیدن و عکس مینداختن.

امسال روشا جونم تو جشن تولد کنارمون بود. متاسفانه مهرسا خانم اصلا حوصله نداشت و نتونستیم عکس درست حسابی ازش بندازیم.

این روشا خوشگله

 

اینم مهرسا اون پشت مشتامتفکر

اینم کیک تولد نی نی گولوها

اینم کادوی بچه ها

ایشالا که سالهای آتی مهرسا خانم این جور مواقع خوش اخلاقتر باشن و همکاری لازم با ما رو بکنن.خیال باطل


موضوع : | بازدید : 376 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 دی 1391 و ساعت 13:30 توسط مامانی |

همیشه با خودم فکر میکردم با این همه وابستگی مهرسا به شیر چجوری از شیر بگیرمش، فکر میکردم کار سختی باشه. البته سخت که بود اما نه اونقدر که فکرشو میکردم.

با اصرارای مامانم (مامان شی شی) بالاخره دست به کار شدیم و با کمک قطره تلخک که از داروخانه برامون خریده بود شروع کردیم به از شیر گرفتن مهرسا.

4.5 روز و شب اول خیلی سخت بود مهرسا همش گریه میکرد اونم چه گریه هایی منم بغلش میکردم تا یه ساعت راش میبردم براش لالایی میخوندم تا بچم با هق هق خوابش ببره، نصفه شب با گریه بیدار میشد و خودشو پیچ و تاب میداد و با گریه میگفت شیل، شیل (شیر) منم که اعصابم خرد میشد از گریه هاش اما کلی جلوی خودمو گرفتم تا بهش شیر ندم البته یکی دوشب اول که تو خواب و بیداری بود بهش دادم اما روز بهش ندادم تاکلا شیر شبش هم قطع شد. الانم گاهی از خواب بیدار میشه میگه شیر میخواد اما دیگه اصرار نمیکنه با یه لیوان آب یا شیر پاستوریزه یا آب میوه فراموش میکنه.

خوشبختانه نسبت به قبل بهتر غذا میخوره، هرسری که غذا میخوره کلی ذوق میکنیم و تشویقش میکنیم.خدا کنه غذاخوردنش بهتر بشه تا از این یکی هم خیالم راحت شه.

کار بعدی شروع پروژه از پوشک گرفتن مهرسا خانمه، هرچند دیره ولی دکترش گفت هروقت خودش آمادگیشو داشت اینکارو بکن.. فعلا که نه شلوارشو درمیاره نه حاضره تو لگنش جیش کنه. حالابراش کتاب خریدم ببینم با داستان خوندن و تشویق همکاری میکنه یا نه.

 


موضوع : | بازدید : 320 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 دی 1391 و ساعت 19:00 توسط مامانی |

عکسای آتلیه



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 639 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مهرسای قشنگ ما روز چهارم دی 1389 ساعت 8:20صبح توی بیمارستان البرز توسط خانم دکتر محبوبی به دنیا اومد.من این وبلاگ رو درست میکنم تا مهرسا هروقت بزرگ شد ببینه و بدونه که من و بابایی چقدر دوستش داریم.........
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 20 نفر
بازديدهاي ديروز : 56 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 134 نفر
كل بازديدها : 104075 نفر
Powered By NiniWeblog.com


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.