مهرسای مامان و بابا

سه سالگی پارسا

سلام.خیلی وقته که فرصت نمیکنم به وبلاگ مهرسا سر بزنم.دیگه با تلگرام و اینستا وقت رسیدگی به اینجا نیست😆البته سروکله زدن با مهرسا و پارسا مزید بر علت ولی دلم نمیاد اینجارو  هم بیخیال شم یه سری از خاطرات کودکی مهرسا رو اینجا ثبت کردم البته با اومدن آقا پارسا مهرسا خانم باید وبلاگشو با داداشی شریک بشه. مهرسا خانم ما که دوره پیش دبستانیشو پشت سر گذاشت و انشا..  بزودی میره کلاس اول آقا پارسا هم 21خرداد تولد سه سالگیشه.البته چون ماه رمضان هستش ما تولدشو زودتر گرفتیم.فعلا هم که درگیر از پوشک گرفتن پارسا هستم.از خیلی وقت پیش شروع کردم اما همکاری نمیکرد اما دوسه هفته ای هست که خوشبختانه کنار اومده و خیلی راحت وقت دستشویی رفتنش که میشه ...
8 خرداد 1396

تازه وارد

دختر گلم بالاخره بعداز چندماه انتظار داداش کوچولوت روز بیست و یک خرداد ساعت 7:59 صبح به دنیا اومد  .الانم که دارم این مطالبو مینویسم داداشی 33 روزشه. کم کم داری به  حضورش کنار خودمون عادت میکنی. من و بابایی هم سعی میکنیم طوری رفتار کنیم که یه وقت خدایی نکرده دختر گلمون بهش برنخوره و فکر نکنه با اومدن داداش کوچولوش ما دیگه حواسمون بهش نیست. اینم عکسای آقا پارسای ما ...
24 تير 1393

بدون عنوان

دختر نازنینم شرمنده که این مدت نتونستم بیام و وبتو به روز کنم. این روزا هم یه کمی تنبلی میکردم و هم اینکه خود شما به من فرصت نمیدادی بیام یه سر اینطرفا اول از همه تولدت رو از اینجا بهت تبریک میگم میدونم خیلی از چهارم دی گذشته بازم شرمنده عزیز دلم.تولدتم هم که اینقدر درگیر اسباب کشی بودیم نتونستیم برگزار کنیم، البته روز تولدت یه کیک کوچولو گرفتیم و با عمه ها و بابابزرگ و مادربزرگت و دینا کوچولو به قول خودت یه تولد بازی راه انداختیم. ایشالا اگه فرصت شد هم آتلیه میبریمت تا چندتا عکس یادگاری مثل سالهای قبل بندازی هم یه تولد برات میگیرم شیرین مامان. توی این چند وقت هم متوجه شدیم که جمع سه نفرمون داره چهار نفره میشه واسه همینم از خونه ک...
18 دی 1392

سفر به شمال

  ماسوله لنگرود زیباکنار مهرسا و روشا حسابی اینجا آب بازی کردن و خوش گذروندن بعدشم حسابی سیاه شدن ایشونم روشا خانم ...
28 خرداد 1392

خداحافظ پوشک

دختر گلم بزرگ شده خانم شده بعداز پروژه سنگین ترک شیر حالا مشغول تر پوشک هستیم. مهرسای خوشگلم هم خوشبختانه خوب داره همکاری میکنه. فکر نمیکردم به این راحتی قبول کنه که دیگه پوشک نداشته باشه و هروقت لاززم دید به من بگه تا ببرمش دستشویی. اوایل عادت نداشت و کارشو گوشه کنارای خونه میکرد اما حالا دیگه یاد گرفته و به قول خودش دیگه بزرگ شده و هروقت جیش یا پی پی داشت میاد میگه مامان جونم جیش دارم پی پی دارم منو ببر دستشویی تازه کارشو که میکنه خودش دستشویی رو میشوره و تمیز میکنه. البته هنوز خوب نمیتونه مدت طولانی کنترل داشته باشه رو خودش برای همین بیرون که میریم مجبوره با پوشک باشه. ایشالا اونم کم کم یاد میگیره. خوشگل مامان شیرین زبونیات تمومی ...
6 خرداد 1392