بستن تبلیغات

مهرسای مامان و بابا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 فروردين 1392 و ساعت 13:04 توسط مامانی |

سلام به همگی عید شما مبارک امیدوارم که سال جدید سالی پر از شادی و سلامت و آرامش برای همگی باشه.

ایشالا که به همگی خوش گذشته باشه. ما که نه مسافرتی رفتیم نه خیلی گردش و تفریح، چون از دوروز قبل از عید همگی مریض شدیم و مریضیمونم تا نزدیکای سیزده بدر ادامه داشت. 

بخاطر همینم بیشتر وقتا تو خونه بودیم و زیاد جایی نرفتیم. امیدوارم ازین به بعد دیگه مریضی سراغ هیچکس نیاد و کسی رو خونه نشین نکنه نیشخند

 

 

دوازده بدر چشمک

سیزده بدر

 

 

 


موضوع : | بازدید : 20 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 و ساعت 10:54 توسط مامانی |

26 دی 91

امسالم مثل پارسال یه جشن تولد دسته جمعی با دوستای نی نی سایتیمون گرفتیم. ما از همه دیرتر رسیدیم بخاطر اینکه مهرسا خانم تو خونه نمیزاشت مامانی لباس تنش کنه و همش گریه میکرد و جیغ میزد و خلاصه خونه رو گذاشته بود رو سرش. بالاخره بعداز یکساعت راضی شدو لباسشو عوض کردیم و با چشمای قرمز و پف کرده راهی محل تولد شدیم.

همه دوست جونیا بودن ، از دیدن دوبارشون خیلی خوشحال شدیم. یه آقا موشه هم بود که مهرسا خانم ازش میترسید و سمتش که میرفت یا گریه میکرد یا خودشو میکشید کنار برعکس بقیه نی نیها که میرفتن باهاش میرقصیدن و عکس مینداختن.

امسال روشا جونم تو جشن تولد کنارمون بود. متاسفانه مهرسا خانم اصلا حوصله نداشت و نتونستیم عکس درست حسابی ازش بندازیم.

این روشا خوشگله

 

اینم مهرسا اون پشت مشتامتفکر

اینم کیک تولد نی نی گولوها

اینم کادوی بچه ها

ایشالا که سالهای آتی مهرسا خانم این جور مواقع خوش اخلاقتر باشن و همکاری لازم با ما رو بکنن.خیال باطل


موضوع : | بازدید : 58 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 دی 1391 و ساعت 13:30 توسط مامانی |

همیشه با خودم فکر میکردم با این همه وابستگی مهرسا به شیر چجوری از شیر بگیرمش، فکر میکردم کار سختی باشه. البته سخت که بود اما نه اونقدر که فکرشو میکردم.

با اصرارای مامانم (مامان شی شی) بالاخره دست به کار شدیم و با کمک قطره تلخک که از داروخانه برامون خریده بود شروع کردیم به از شیر گرفتن مهرسا.

4.5 روز و شب اول خیلی سخت بود مهرسا همش گریه میکرد اونم چه گریه هایی منم بغلش میکردم تا یه ساعت راش میبردم براش لالایی میخوندم تا بچم با هق هق خوابش ببره، نصفه شب با گریه بیدار میشد و خودشو پیچ و تاب میداد و با گریه میگفت شیل، شیل (شیر) منم که اعصابم خرد میشد از گریه هاش اما کلی جلوی خودمو گرفتم تا بهش شیر ندم البته یکی دوشب اول که تو خواب و بیداری بود بهش دادم اما روز بهش ندادم تاکلا شیر شبش هم قطع شد. الانم گاهی از خواب بیدار میشه میگه شیر میخواد اما دیگه اصرار نمیکنه با یه لیوان آب یا شیر پاستوریزه یا آب میوه فراموش میکنه.

خوشبختانه نسبت به قبل بهتر غذا میخوره، هرسری که غذا میخوره کلی ذوق میکنیم و تشویقش میکنیم.خدا کنه غذاخوردنش بهتر بشه تا از این یکی هم خیالم راحت شه.

کار بعدی شروع پروژه از پوشک گرفتن مهرسا خانمه، هرچند دیره ولی دکترش گفت هروقت خودش آمادگیشو داشت اینکارو بکن.. فعلا که نه شلوارشو درمیاره نه حاضره تو لگنش جیش کنه. حالابراش کتاب خریدم ببینم با داستان خوندن و تشویق همکاری میکنه یا نه.

 


موضوع : | بازدید : 86 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 دی 1391 و ساعت 19:00 توسط مامانی |

عکسای آتلیه



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 190 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 دی 1391 و ساعت 10:57 توسط مامانی |

امروز 4دی دومین سالروز تولدته عزیز مامان، دختر مامانی به قول خودش هانوم (خانم)شده، بزرگ شده، عسل شده، جیگر شده. تولدت مبارک عزیز دلم.هورا انشاا... همیشه سالم و سلامت باشی و لبات خندون.

خوشگل مامان شیرین زبونیات بیشتر شده و هرروز یه چیز تازه واسه گفتن داری. شعرایی که یاد گرفتی کاملتر میخونی بعضی وقتا هم نصفه میخونی و به من نگاه میکنی تا من بقیشو بگم( کاری که خودم با شما میکنم)

 از یک تا بیست میشماری- روزای هفته رو یه درمیون میگی خیال باطل

همیشه منو به اسم صدا میکنی اما وقتی کارت گیره میگی مامان چونام ( مامان جونم)

وقتی باهات قهر میکنم و  از دستت ناراحت میشم قهرمیای خم میشی تو صورتم میخندی بعدش میری پاهامو یا صورتمو بوس میکنی اونوقت من دلم غش میره و میگیرم میچلونمت.ماچ

خیلی علاقه داری تو کارای خونه به مامانی کمک کنی دستمال برمیداری میز و زمین رو پاک میکنی میای میگی خونه کثیفه بعد به قول خودت تمیزش میکنی.

جارو برقی رو از مامان میگیری و جارو میکشی و هی منو صدا میکنی که نگات کنم و قربون صدقت برم.

به امور آرایشی هم که علاقه داری و ادای آرایشگرارو درمیاری به من میگی بیشین بعد میای جلو میگی سلام ، منم میگم سلام خانم حالتون خوبه خسته نباشید. شما هم میگید میسی (مرسی) بعد میگم چه خبرا؟ شما میگی سماتی (سلامتی) بعد هم شروع میکنی به درست کردن سروصورت مامانی بعدشم دستتو میاری جلو میگی پول تعجب

یه بازی دیگه هم که خیلی بهش علاقه داری خمیازه  خرید کردنه هی میای میگی چی بخرم منم میگم ماست میری میای میگی خریدم- باز میگی چی بخرم و این بازی ادامه دارد تا یکساعت من هرچی میگم مامانی همه چی خریدی برام مرسی بیا بشین خسته شدی با دعوا میگی چی بخرم.آخرشم با گریه زاری تموم میشه

چندشبه که پروژه از شیر گرفتنو شروع کردیم- روزا دختر خوبی هستی و سراغی از شیر نمیگیری و خودت میگی شیر تلخه بده، اما شبا منو بابایی رو با گریه هات عاصی میکنی. خدا کنه که این موضوعم راحت تموم شه و  شما هم به غذا خوردن بیفتی عسلکم.

 

 


موضوع : | بازدید : 71 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 آذر 1391 و ساعت 14:44 توسط مامانی |

امسال نشد شما دخترای خوشگلمونو ببریم همایش شیرخواران اما بجاش تو خونه لباس تنتون کردیم و براتون دعا کردیم انشاا... که خدا قبول کنه و بیمه علی اصغر شده باشید و همیشه سالم و شاد باشید




موضوع : | بازدید : 78 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 شهريور 1391 و ساعت 11:03 توسط مامانی |

مهرسای خوشگلم با دو روز تاخیر روز دختر رو بهت تبریک میگم عسل مامانی.انشاا... همیشه شاد و سلامت و خندون باشی گلم

خوشگل من، هر روز شیطون تر میشی و مامان کمتر وقت میکنه به کارای دیگش برسه. همش دوست داری با مامان بازی کنی. جعبه اسباب بازی یا به قول خودت بَجه تو نشون میدی و دونه دونه وسایلتو از توش میکشی بیرون و میریزی وسط خونه. در عرض چند ثانیه اثری از تمیزی و مرتب بودن تو خونه نیست دیگه.

دفتر نقاشیتو میاری و مازیکاتم میاری و میگی اُدَک یعنی که من باید برات اردک بکشم نمیدونم چه علاقه ای به اردک داریییییی.

خودت میری برای خودت سی دی میزاری و میشینی با لذت نگاه میکنی انگار بار اولته که داری میبینی.منم باید پا به پات بشینم و تماشا کنم و ذوق کنم.قبلشم میای میگی مامانه بیسار یعنی سی دی بزارم.

عاشق بچه ها هستی هرجا بچه هارو میبینی میری سراغشون با ذوق به من نشون میدی و میگی نی نی !

اسم خودتو میگی : میسا

میگم کتاب کیه؟ میگی میساس

مامان کیه ؟میساس

از یک تا ده میشماری بعد از اون فقط 13 و 15 رو بلدی.

رنگارو هم تا حدی میشناسی-

آبی، سبس (سبز)، سَرد(زرد)، سیاه، دٍدٍز(قرمز)، ناجی (نارنجی)

بیشین: بشین_ بیا- بریم- باشو :پاشو- بَبَف : دفتر- ماجیک_  به بابا منوچهر میگی مَچٍر- به عمه ساناز میگی آناس- به مامان فاطی میگی  مایی -به زندایی شیوا میگی شیا- روشا و تیامم خوب تلفظ میکنی.

شلام : سلام - عَدوس: عروس. دٍیه: گریه. بادا : بالا

میات: یعنی میام

 به موبایل میگی بوآد! وقت خواب که میشی میری سمت تلویزیونو میگی آموش بعدم تلویزیونو خاموش میکنی.

خلاصه که هر روزم یه چیز جدید یاد میگیری. میدونی کی خودتو لوس کنی برای همه و دل ببری.

در ضمن خیلی هم لجباز و زورگو شدی و اگه چیزی باب میلت نباشه با گریه میخوای داشته باشیش- فعلا باید تحمل کنیم این رفتاراتو تا بزرگتر بشی خانمی.

 

 



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 156 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 مرداد 1391 و ساعت 12:08 توسط مامانی |

شیطونک مامان، همیشه میگفتم مهرسا زودتر بزرگ شه من راحت شم. ولی حالا میبینم هرچی بزرگتر میشی کار من سخت تر میشه. گاهی اوقات خیلی خسته میشم عصبی میشم گاهی اینقدر گریه میکنی و دنبال من هرجا میرم میای و آویزونم میشی که کلافه میشم. گاهی سرت  داد میزنم و دعوات میکنم ناراحتاما بعدش کلی پشیمون میشم و بغلت میکنم و میچلونمت.

دیگه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم.. از صبح که بیدار میشی تا شب فقط باید بشینم زمین شما هم جعبه اسباب بازیتو بیاری بریزی وسط دونه دونه کتاباتو بیاری مامان برات شکلاشونو،رنگاشونو،اسماشونو توضیح بده و بخونه و این کار هی تکرار و تکرار میشه و شما هم باز سوال میکنی. با انگشت اشاره میکنی بهشون سرتو تکون میدی و میگی چیه؟ منم از اول باید توضیح بدم- تازه بجز هفت هشت تا کتابات فلش کارتات هم هستن که هر دویست تاشو پخش زمین میکنی و منم باید دونه دونه یا ازت بپرسم که این چیه یا شما از من بپرسی این چیه.تلفن اسباب بازیتو میدی دست ما با زور میگی الوووووووووو- و ما باید با یه شخص خیالی تلفنی صحبت کنیم گوشی رو هم نباید قطع کنیم.

از جام هم که نمیتونم بلند شم و برم یه لیوان آب بخورم چون با جیغ و گریه نفس گیر شما روبرو میشم. هنوز هم شیر میخوری یه سره و کمتر غذا و همین باعث وابستگی بیشتر شما به من شده. البته متقابلاً منم شدیدا به شما وابسته شدم. گاهی اوقات میگیم مهرسا رو بزاریم مهد که وابستگیش کمتر شه اما پیش خودم شروع میکنم به فکر کردن. اگه مهرسا گریه کنه چی؟ اگه بچه ها اذیتش کنن چی؟ اگه مربیش دعواش کنه؟ اگه خدایی نکرده مریض شه ؟بیفته زمین و .......... کلی فکرای دیگه.

اینه اوضاع و احوال مامان که دیگه تا وقتی با هم هستیم نمیتونم برم آشپزخونه تو یه اتاق دیگه یا حتی از جام بلند شم البته اگه بابا سعیدم باشه بازم خیلی فرق نمیکنه کمتر میشه اما بازم ادامه داره.

خوابتم کم شده. شبم که میخوای بخوابی باید یه ساعتی با عرووسکت یا همون نی نیت بازی کنی اونم با زور میدی به من که جای عروسک باهات حرف بزنم تو هم حوابشو بدی متفکر

 

جدیدا کلمات دیگه به دامنه لغاتت اضافه شده، گاهی با حرکاتت و کنار گذاشتن کلمات منظورتو خوب میرسونی.

دیگه مامانو راحت میگی بعداز یک سال و نیم!!!!!! اوایل به منم بابا میگفتی آخه

پیسسسسته: پسته

نا:نان

شیر:شیر

طوطی

بهشه: پشه

بیشی:پیشی

دتر: دکتر

تک:کیک

آنه: آینه

ننون:نکن

نَنو: نرو

عتس:عکس

عسه:عطسه

اَبس:اَسب

موش

بوب:توپ

ماچین:ماشین

نانو:کامیون

همیشه با آهنگایی که گوش میدی بیشتر لب خونی میکنی تا رقص

الانم که دارم وبتو آپ میکنم نشستی و با ماژیکات داری نقاشی میکنی. نه رو دفترتااااااا روی پاهاااااااات.وای چی شده ببرم بشورمت.

اینا گوشه ای از شیطونیای شما بود تا بعد............

 

 


موضوع : | بازدید : 171 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 تير 1391 و ساعت 12:42 توسط مامانی |

دختر گل مامانی بالاخره بعداز تاخیر اومدم تا وبتو آپ کنم- این چندوقت حسابی سرمون شلوغ بود، سفر بابا منوچهر و مامان فاطمه و عمه سارا به مکه، سفر خودمون به شمال، برگشتن عمه اینا از مکه و ...

وقتی بابا منوچهر اینا رفتن مکه ماهم دو سه روز بعدش با مامان شیرین رفتیم شمال، هوا خیلی گرم و شرجی بود. البته به شما که بد نگذشت چون حسابی رفتی دریا و آب بازی کردی اصلا هم دلت نمیخواست از تو آب بیای بیرون با گریه و زاری بیخیال دریا میشدی.امسال دومین باری بود که دریارو میدیدی با تفاوت که پارسال فقط با تعجب به آب نگاه میکردی اما امسال حسابی تو آب بازی کردی.

 

 

 



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 500 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 تير 1391 و ساعت 16:26 توسط مامانی |

امسال هم مثل پارسال من و مهرسا جون از همین جا روز پدر رو به بابا سعید مهربون و عزیزمون تبریک میگیم

انشاا... که همیشه و سالم و سلامت باشی و تا دنیا دنیاست سه تایی باهم روزای خوشی رو داشته باشیم.

 بابا سعید جون دوستت دارم

همسر عزیزم دوستت دارم

روزت مبارک

 

 


موضوع : | بازدید : 200 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مهرسای قشنگ ما روز چهارم دی 1389 ساعت 8:20صبح توی بیمارستان البرز توسط خانم دکتر محبوبی به دنیا اومد.من این وبلاگ رو درست میکنم تا مهرسا هروقت بزرگ شد ببینه و بدونه که من و بابایی چقدر دوستش داریم.........
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 4 نفر
بازديدهاي ديروز : 64 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 143 نفر
كل بازديدها : 70046 نفر
Powered By NiniWeblog.com


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.